مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
73
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب يكصد و شصت و يكم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، شمس النهار گفت كه : هيچكس بىرنج ، راحت نيابد و بجز جوانمردان از كسى مقصود برنيايد . و من ترا از كار خودآگاه كردم . اكنون آشكار كردن و پنهان داشتن راز ما در دست تست . تو ميدانى كه اين كنيزك من رازپوش است و بدينسبب در نزد من رتبتى بزرگ و جايگاه بلند دارد و كارهاى عمده من به او مخصوص است . تو نيز او را گرامى بدار و او را از راز خود آگاه گردان و از هيچچيز بيم مدار و آسوده و ايمن باش كه هيچ كار بر تو بسته نشود ، مگر اينكه همين كنيزك ، كار بسته تو بگشايد . و اين كنيزك اگر اخبار على بن به كار باز بگويد ، تو در ميان من و او واسطهء تبليغ باش . پس از آن شمس النهار برخاست و برفت و گوهرفروش در پيش روى او همىرفت تا بدر خانه برسيد . آنگاه گوهرى بازگشت و بجاى خود نشست ولى از ديدن حسن و جمال و قد با اعتدال و سخن گفتن شيرين او مدهوش بود و در ادب و ظرافت و شمايل نيكوى او فكرت همىكرد تا اينكه پس از زمانى آرام گرفت و خوردنى خواست . اندكى چيز خورد و جامهء خود تبديل كرده ، از خانه بدرآمد و بخانهء على بن به كار رفته ، او را در بستر بيمارى يافت . على بن به كار چون او را بديد ، گفت : درآمدن نزد من دير كردى و باندوه من بيفزودى . پس خادمان را فرمود بيرون رفتند و در خانه را ببستند . آنگاه با گوهرفروش گفت : به خدا سوگند از روزى كه تو از من جدا گشتهء ، خور و خواب بر من حرام شده و من در كار خود حيرانم . كه مرا شكيبائى نمانده . ابو الحسن مرا انيس و همدم بود و كنيزك را ميشناخت . چون گوهرفروش سخن ابن به كار را بشنيد ، بخنديد . ابن به كار از خنديدن او بگريست و اين بيت برخواند : به زخم خورد حكايت كنم ز دست جراحت * كه تندرست ملامت كند چو من بخروشم